یــــادش بـخیر اون روزا بـابـا عـجب حــالــی داشت
با زهــرا بـــازی مـی کرد سر به سرش هی می ذاشت
قــایم موشک بـــازی رو زهرا که خیلی دوس داشت
امّا اونوقت کوچیـک بود بـابــا همش چشم می ذاشت
یادم می یــاد جمعه بــود بــابــا پـوتـیـن مــی پوشید لـبــاس خــــاکـی
رنگ و زهــــرای بــــابــــا کــشـید
می گفت : « بابا جون نرو اونـوقت کی چشم بذاره ؟
زهــــرای تــتو تــنهـایــی بــابــا طــاقــت نـــداره »
بــابــا پریــشــون مــی شـد زهــرا کـه گـریه مـی کرد
بابا می گفت : « قوی باش زهــرای مـن ، مثل مــرد
نـوبـت تـوسـت ایندفعه چشـــم مـی ذاریم نوبتی
دارم مـــی رم قـایم شم پشت تـــانک و آرپیچی
بـرات هـدیـه مـیـــارم بـــاز هـم مثل همیشه
تـــا چـشـمــاتـو وا کنـی بــابــا جـونـت پیـشتـه
زهــــرا چشـاشو بست و شماره کرد : یک ، دو ، سه
به بیست رسید : « اومدم ! بــابــا کـجــایــی ؟ بـسه ؟ »
چـشـمـاشـو وا کرد ؛ ولـی بــابــا جــونـش رو ندید
زهــرا بــه دنـبــال اون هی این ور ، اون ور پرید
چند سال از اون موقع رفت امّـــآ خـبـر بـــی خـبـر
نــه از پــوتین خـبـر بود نــه کـفـتـر نــامــه بر
زهرا از صبح چشم به در مــنـتـظـر بـابــا بـود
گــاهـی هم شب تا سحر مــنـتـظـر بـابــا بـود
می گفت : « بابام قول داده خودش گفته کـه مـیــّاد
بـــرام هــدیــه مــیـــاره مامان جون یادت میاد؟»
زنــگ درم صـــدا کـــرد زهــــرا پرید تو حیاط
وای اومـده بــابــا جــون بابا جونم من فدات
یـــه آقـــــایی پشت در مــنـتـظـر زهـرا بود
زهرا پی بــــابــــا جـتون امّا آقـــــا تنهــا بود
آقا می گفت : « چند باری اسم بابا ت رو بردم
زهــــرای بـــابـــا تویی ؟ برات هدیه آوردم »
پلاک رو داد به زهـــــرا اشک چشاشو پاک کرد
زهرا نگاش کرد و گفت : « گــریـه نمی کنه مرد
مــامـــان ! بابا هدیه رو برام فرستاد ، دیدی ؟
ای بــابــای جــوونـمرد چـــــرا تنها پریدی ؟ »
-=-=-=-=-=-
بسیجیای شکوه ماندگار عاشقی
که میتراود از دلت بهار عاشقی
به من نشانی هزار لاله را بده
به من کلید کوچه باغ ناله را بده
بگو که عشق از دم تو سربلند شد
سری شکست اگر، هزار سر بلند شد
اگر تو در زلال خون، روان نمیشدی
مسافر نجیب کهکشان نمیشدی
اگر که زخم دشنه بر دلت نمینشست
اگر که شیشههای خاطرات نمیشکست
کسی نبود تا حمایت از خدا کند
حکایت از علی (ع) و نخل و بوریا کند
بسیج! ای صدایت از غزل، ترانهتر
بمان دوباره تا بهار، عاشقانهتر
بمان که زندگی حلاوت وجود توست
بمان که عشق، محو غیرت سجود توست
بمان که نسل تو قصیدهایست خواندنی
و در نگاه تو سپیدهایست ماندنی
بگو در این حریم جز تو ذاکری نبود
بگو که خاک، زادگاه "باکری" نبود
بگو که در دل زمین چه راز گفتهای
بگو که در بهار خون خود شکفتهای
بسیجیای شکوه استغاثهات بلند
به گوش ما ترنم حماسهات بلند
تومرد برگزیده صحابهای بگو
بر دل شکستهها خطابهای بگو
به روح سبز ایستادگان سلام کن
اقامه بر مرید مکتب امام کن
هنوز عشق بازی قبیله حاصل است
هنوز همرکاب ما در سفر دل است ....
مولف: حمید هنرجو
-=-=-=-=-
لاله هاى بارانى
شكوفه بود و شقایق به هم گره خوردند
همان زمان كه درختان بهار مى بردند
شبى كه منطق گلها شكوفه مى آورد
و لاله لاله شهادت ، جوانه مى پرورد
زمین مسیر سلام فرشته ها مى شد
همین كه لشكر گل در زمین رها مى شد
همین كه دست خزان باغ لاله ها را چید
دو بال سبز زمین رو به آسمان چرخید
جوانه هاى شقایق نفس رها در باد
وجودشان همه شور و سرودشان فریاد
خدا براى درختان لباس نور آورد
به قامت همه باغها شعور آورد
زمین كه راوى بغض جوانه ها شده بود
شبیه ابر در اندوه خود رها شده بود
زمین سؤال شد از آسمان نورانى
شكفت روبه عطش لاله هاى بارانى
زمین مسیر سلام فرشته ها شد باز
هزار لاله رها شد در آبى پرواز
دوباره روى زمین عشق لاله كارى شد
گذشت چندخزان، آفتاب جارى شد
رضا غلامحسین نژاد
-=-=-=-=-
ندبه
جمعه بوى تو را مى تراود، مرد بیدار شو ندبه سر كن
تازگیها دلم بد گرفته، حال و روز مرا تازه تر كن
روز ، اینجا خود روشنایى، خاك یك تكه خاك بهشت است
شعر قدرى سبك شو، خودت باش فكر یك آسمان بال وپر كن
استخوان استخوان لاله سر زد، پیرهن پیرهن یوسف آمد
باد برخیز كارت درآمد هرچه یعقوب دیدى خبر كن
آه سخت است سخت است مادر هى بیا هى برو تا لب در
پانزده سال چادر در آور، پانزده سال چادر به سر كن
وزن تابوت از بس سبك بود، شانه ها بار را حس نكردند
خواستى بى تعارف بگویى، مثل من باش راحت سفر كن
چندسالى است خاكت برادر بد نمك گیر كرده دلم را
با اجازه دوباره مى آیم، خاك شوریده را شورتر كن
مهدى فرجى
-=-=-=-=-
سپیده
از غزل گذشته اى، قصیده مى شمارمت
و رهسپار آسمان، رسیده مى شمارمت
نغمه هاى شعر توپر از نگاه تازه بود
بى سرود و بى صدا شنیده مى شمارمت
از غروب زخمى غریب دل بریده ام
تو طلوع روشنى ، سپیده مى شمارمت
اى تمام هستى من اى صداى بال عشق
از قفس گذشته اى ، پریده مى شمارمت
من براى رفتنت غزل غزل گریستم
از غزل گذشته اى قصیده مى شمارمت
***
-=-=-=-=-
یك تن
یك تن بى جان و مشتى استخوان
یك نگاه خسته از اعماق جان
یك پلاك و چفیه مردى كه رفت
از زمین تا انتهاى آسمان
بهرام كرم الهى
-=-=-=-=-=-
طلوع
طلوع مى كند آرى مسافرى دیگر
طنین گام كه بود؟ آن عابرى دیگر
در ابتداى همین فصل زرد پیدا شد
براى سبزشدن باز عابرى دیگر
همیشه قسمت خوب غزل نصیب تو بود
ولى سروده من محض خاطرى دیگر
تمام شهر پر از ازدحام تنهایى است
فقط منم، منم و او ـ مهاجرى دیگر ـ
نگو كه فرصت از دست رفته مى آید
فقط منم، و او ـ مهاجرى دیگر ـ
چه خواب خوب و خوشى بود انتظار اما
شدم تمام و نیامد مسافرى دیگر
ندا جلالى ـ گلستان
-=-=-=-=-=-
شعر عطش
نخلى كه در كوله بارش چیزى به جز سر ندارد
امشب چگونه بخوابد، از سینه سر برندارد
امشب كه خون كبوتر از آسمان مى تراود
از شاپركها بپرسید، اینجا كبوتر ندارد؟
در كربلایى دوباره از نخلها سربریدند
انگار برگشته درخون شمرى كه خنجر ندارد
وقتى كه مشك شهادت شعر عطش مى سراید
دیگر مگر خیمه هامان عباس واكبر ندارد
هرچند نخل وكبوتر، لاله، شقایق ، صنوبر
هرگز تمام تو را اى آیینه در برندارد
دستان فهمى كه كال است كى مى رسد تا نگاهت
از تو (سبكبال عاشق ) تعبیر بهتر ندارد
بعد از شما نور پرواز ماسید روى دل ما
جز شاپركهاى بى پر! اینجا كسى پر ندارد
رفتى وچشمان باران از رفتنت خیس خون است
كوچیدنت را پرستو ! این كوچه باور ندارد
نخلى كه در كوله بارش چیزى به جز سر ندارد
امشب دوباره بخوابد از سینه سر برندارد
مرتضى اردستانى
-=-=-=-=-=-=-
انعكاس آیینه ها
دلش دریچه سبزى به سمت دریا بود
در امتداد نگاهش بهار پیدا بود
زمین به عادت لبهاى او ارادت داشت
صداى روشنش آغاز اطلسى ها بود
چقدر ساده به دیدار لاله ها مى رفت!
و غنچه ـ غنچه غزل بر لبش شكوفا بود
حضور آبى آیینه ها تماشا داشت
امامزاده ى چشمش همیشه غوغا بود
من از گلوى یتیمان كوفه مى خوانم
قسم به آیینه ها انعكاس مولا بود
تمام غربت یك قرن را به دوش كشید
فقط شبیه خودش مرد بود ، آقا بود!
… و رفت و هستى خود را به ابرها بخشید
رفیق هرشب باران به فكر گلها بود
بابك اسلامى