Yahoo Online Status Indicator
ارتباط با ما
انجمن سایت
حـُسـيـنـيــه

اَللهم عجل لولیک الفرج ،آمین و التماس دعـا  

صفحه
1 2 3 4 5
درباره

 

آسيب شناسی

نویسندگان
(68) حسينيه
(0)
غلام سياه
لینکدونی
قالب رایگان
احاديث معصومين
غلام ارباب بی کفن
نظرسنجی
جستجو

لوگوی دوستان
 


لوگوی وبلاگ


--------\\\ محل قرار گیری لوگوی شما ///----------->
 
 
ساعت و تقویم
 
پیامک
خبرنامه

:نام 
:ایمیل 

اضافه حذف

الله

شنبه، 1 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت


یــــادش بـخیر اون روزا بـابـا عـجب حــالــی داشت

با زهــرا بـــازی مـی کرد سر به سرش هی می ذاشت

قــایم موشک بـــازی رو زهرا که خیلی دوس داشت

امّا اونوقت کوچیـک بود بـابــا همش چشم می ذاشت

یادم می یــاد جمعه بــود بــابــا پـوتـیـن مــی پوشید لـبــاس خــــاکـی

 رنگ و زهــــرای بــــابــــا کــشـید

می گفت : « بابا جون نرو اونـوقت کی چشم بذاره ؟

زهــــرای تــتو تــنهـایــی بــابــا طــاقــت نـــداره »

بــابــا پریــشــون مــی شـد زهــرا کـه گـریه مـی کرد

بابا می گفت : « قوی باش زهــرای مـن ، مثل مــرد

نـوبـت تـوسـت ایندفعه چشـــم مـی ذاریم نوبتی

دارم مـــی رم قـایم شم پشت تـــانک و آرپیچی

بـرات هـدیـه مـیـــارم بـــاز هـم مثل همیشه

تـــا چـشـمــاتـو وا کنـی بــابــا جـونـت پیـشتـه

زهــــرا چشـاشو بست و شماره کرد : یک ، دو ، سه

به بیست رسید : « اومدم ! بــابــا کـجــایــی ؟ بـسه ؟ »

چـشـمـاشـو وا کرد ؛ ولـی بــابــا جــونـش رو ندید

زهــرا بــه دنـبــال اون هی این ور ، اون ور پرید

چند سال از اون موقع رفت امّـــآ خـبـر بـــی خـبـر

نــه از پــوتین خـبـر بود نــه کـفـتـر نــامــه بر

زهرا از صبح چشم به در مــنـتـظـر بـابــا بـود

گــاهـی هم شب تا سحر مــنـتـظـر بـابــا بـود

می گفت : « بابام قول داده خودش گفته کـه مـیــّاد

بـــرام هــدیــه مــیـــاره مامان جون یادت میاد؟»

زنــگ درم صـــدا کـــرد زهــــرا پرید تو حیاط

وای اومـده بــابــا جــون بابا جونم من فدات

یـــه آقـــــایی پشت در مــنـتـظـر زهـرا بود

زهرا پی بــــابــــا جـتون امّا آقـــــا تنهــا بود

آقا می گفت : « چند باری اسم بابا ت رو بردم

زهــــرای بـــابـــا تویی ؟ برات هدیه آوردم »

پلاک رو داد به زهـــــرا اشک چشاشو پاک کرد

زهرا نگاش کرد و گفت : « گــریـه نمی کنه مرد

مــامـــان ! بابا هدیه رو برام فرستاد ، دیدی ؟

ای بــابــای جــوونـمرد چـــــرا تنها پریدی ؟ »

-=-=-=-=-=-

بسیجی‌‌ای شکوه ماندگار عاشقی

که می‌تراود از دلت بهار عاشقی

به من نشانی هزار لاله را بده

به من کلید کوچه باغ ناله را بده

بگو که عشق از دم تو سربلند شد

سری شکست اگر، هزار سر بلند شد

اگر تو در زلال خون‌، روان نمی‌شدی

مسافر نجیب کهکشان نمی‌شدی

اگر که زخم دشنه بر دلت نمی‌نشست

اگر که شیشه‌های خاطرات نمی‌شکست

کسی نبود تا حمایت از خدا کند

حکایت از علی (ع‌) و نخل و بوریا کند

بسیج‌! ‌ای صدایت از غزل‌، ترانه‌تر

بمان دوباره تا بهار، عاشقانه‌تر

بمان که زندگی حلاوت وجود توست

بمان که عشق‌، محو غیرت سجود توست

بمان که نسل تو قصیده‌ای‌ست خواندنی

و در نگاه تو سپیده‌ای‌ست ماندنی

بگو در این حریم جز تو ذاکری نبود

بگو که خاک‌، زادگاه "باکری‌" نبود

بگو که در دل زمین چه راز گفته‌ای

بگو که در بهار خون خود شکفته‌ای

بسیجی‌‌ای شکوه استغاثه‌ات بلند

به گوش ما ترنم حماسه‌ات بلند

تومرد برگزیده صحابه‌ای بگو

بر دل شکسته‌ها خطابه‌ای بگو

به روح سبز ایستادگان سلام کن

اقامه بر مرید مکتب امام کن

هنوز عشق بازی قبیله حاصل است

هنوز همرکاب ما در سفر دل است ....

مولف: حمید هنرجو

-=-=-=-=-

لاله هاى بارانى

شكوفه بود و شقایق به هم گره خوردند

همان زمان كه درختان بهار مى بردند

شبى كه منطق گلها شكوفه مى آورد

و لاله لاله شهادت ، جوانه مى پرورد

زمین مسیر سلام فرشته ها مى شد

همین كه لشكر گل در زمین رها مى شد

همین كه دست خزان باغ لاله ها را چید

دو بال سبز زمین رو به آسمان چرخید

جوانه هاى شقایق نفس رها در باد

وجودشان همه شور و سرودشان فریاد

خدا براى درختان لباس نور آورد

به قامت همه باغها شعور آورد

زمین كه راوى بغض جوانه ها شده بود

شبیه ابر در اندوه خود رها شده بود

زمین سؤال شد از آسمان نورانى

شكفت روبه عطش لاله هاى بارانى

زمین مسیر سلام فرشته ها شد باز

هزار لاله رها شد در آبى پرواز

دوباره روى زمین عشق لاله كارى شد

گذشت چندخزان، آفتاب جارى شد

رضا غلامحسین نژاد

-=-=-=-=-

ندبه

جمعه بوى تو را مى تراود، مرد بیدار شو ندبه سر كن

تازگیها دلم بد گرفته، حال و روز مرا تازه تر كن

روز ، اینجا خود روشنایى، خاك یك تكه خاك بهشت است

شعر قدرى سبك شو، خودت باش فكر یك آسمان بال وپر كن

استخوان استخوان لاله سر زد، پیرهن پیرهن یوسف آمد

باد برخیز كارت درآمد هرچه یعقوب دیدى خبر كن

آه سخت است سخت است مادر هى بیا هى برو تا لب در

پانزده سال چادر در آور، پانزده سال چادر به سر كن

وزن تابوت از بس سبك بود، شانه ها بار را حس نكردند

خواستى بى تعارف بگویى، مثل من باش راحت سفر كن

چندسالى است خاكت برادر بد نمك گیر كرده دلم را

با اجازه دوباره مى آیم، خاك شوریده را شورتر كن

مهدى فرجى

-=-=-=-=-

سپیده

از غزل گذشته اى، قصیده مى شمارمت

و رهسپار آسمان، رسیده مى شمارمت

نغمه هاى شعر توپر از نگاه تازه بود

بى سرود و بى صدا شنیده مى شمارمت

از غروب زخمى غریب دل بریده ام

تو طلوع روشنى ، سپیده مى شمارمت

اى تمام هستى من اى صداى بال عشق

از قفس گذشته اى ، پریده مى شمارمت

من براى رفتنت غزل غزل گریستم

از غزل گذشته اى قصیده مى شمارمت

***

-=-=-=-=-

یك تن

یك تن بى جان و مشتى استخوان

یك نگاه خسته از اعماق جان

یك پلاك و چفیه مردى كه رفت

از زمین تا انتهاى آسمان

بهرام كرم الهى

-=-=-=-=-=-

طلوع

طلوع مى كند آرى مسافرى دیگر

طنین گام كه بود؟ آن عابرى دیگر

در ابتداى همین فصل زرد پیدا شد

براى سبزشدن باز عابرى دیگر

همیشه قسمت خوب غزل نصیب تو بود

ولى سروده من محض خاطرى دیگر

تمام شهر پر از ازدحام تنهایى است

فقط منم، منم و او ـ مهاجرى دیگر ـ

نگو كه فرصت از دست رفته مى آید

فقط منم، و او ـ مهاجرى دیگر ـ

چه خواب خوب و خوشى بود انتظار اما

شدم تمام و نیامد مسافرى دیگر

ندا جلالى ـ گلستان

-=-=-=-=-=-

شعر عطش

نخلى كه در كوله بارش چیزى به جز سر ندارد

امشب چگونه بخوابد، از سینه سر برندارد

امشب كه خون كبوتر از آسمان مى تراود

از شاپركها بپرسید، اینجا كبوتر ندارد؟

در كربلایى دوباره از نخلها سربریدند

انگار برگشته درخون شمرى كه خنجر ندارد

وقتى كه مشك شهادت شعر عطش مى سراید

دیگر مگر خیمه هامان عباس واكبر ندارد

هرچند نخل وكبوتر، لاله، شقایق ، صنوبر

هرگز تمام تو را اى آیینه در برندارد

دستان فهمى كه كال است كى مى رسد تا نگاهت

از تو (سبكبال عاشق ) تعبیر بهتر ندارد

بعد از شما نور پرواز ماسید روى دل ما

جز شاپركهاى بى پر! اینجا كسى پر ندارد

رفتى وچشمان باران از رفتنت خیس خون است

كوچیدنت را پرستو ! این كوچه باور ندارد

نخلى كه در كوله بارش چیزى به جز سر ندارد

امشب دوباره بخوابد از سینه سر برندارد

مرتضى اردستانى

-=-=-=-=-=-=-

انعكاس آیینه ها

دلش دریچه سبزى به سمت دریا بود

در امتداد نگاهش بهار پیدا بود

زمین به عادت لبهاى او ارادت داشت

صداى روشنش آغاز اطلسى ها بود

چقدر ساده به دیدار لاله ها مى رفت!

و غنچه ـ غنچه غزل بر لبش شكوفا بود

حضور آبى آیینه ها تماشا داشت

امامزاده ى چشمش همیشه غوغا بود

من از گلوى یتیمان كوفه مى خوانم

قسم به آیینه ها انعكاس مولا بود

تمام غربت یك قرن را به دوش كشید

فقط شبیه خودش مرد بود ، آقا بود!

… و رفت و هستى خود را به ابرها بخشید

رفیق هرشب باران به فكر گلها بود

بابك اسلامى


شنبه، 1 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت


یــــادش بـخیر اون روزا بـابـا عـجب حــالــی داشت

با زهــرا بـــازی مـی کرد سر به سرش هی می ذاشت

قــایم موشک بـــازی رو زهرا که خیلی دوس داشت

امّا اونوقت کوچیـک بود بـابــا همش چشم می ذاشت

یادم می یــاد جمعه بــود بــابــا پـوتـیـن مــی پوشید لـبــاس خــــاکـی

رنگ و زهــــرای بــــابــــا کــشـید

می گفت : « بابا جون نرو اونـوقت کی چشم بذاره ؟

زهــــرای تــتو تــنهـایــی بــابــا طــاقــت نـــداره »

بــابــا پریــشــون مــی شـد زهــرا کـه گـریه مـی کرد

بابا می گفت : « قوی باش زهــرای مـن ، مثل مــرد

نـوبـت تـوسـت ایندفعه چشـــم مـی ذاریم نوبتی

دارم مـــی رم قـایم شم پشت تـــانک و آرپیچی

بـرات هـدیـه مـیـــارم بـــاز هـم مثل همیشه

تـــا چـشـمــاتـو وا کنـی بــابــا جـونـت پیـشتـه

زهــــرا چشـاشو بست و شماره کرد : یک ، دو ، سه

به بیست رسید : « اومدم ! بــابــا کـجــایــی ؟ بـسه ؟ »

چـشـمـاشـو وا کرد ؛ ولـی بــابــا جــونـش رو ندید

زهــرا بــه دنـبــال اون هی این ور ، اون ور پرید

چند سال از اون موقع رفت امّـــآ خـبـر بـــی خـبـر

نــه از پــوتین خـبـر بود نــه کـفـتـر نــامــه بر

زهرا از صبح چشم به در مــنـتـظـر بـابــا بـود

گــاهـی هم شب تا سحر مــنـتـظـر بـابــا بـود

می گفت : « بابام قول داده خودش گفته کـه مـیــّاد

بـــرام هــدیــه مــیـــاره مامان جون یادت میاد؟»

زنــگ درم صـــدا کـــرد زهــــرا پرید تو حیاط

وای اومـده بــابــا جــون بابا جونم من فدات

یـــه آقـــــایی پشت در مــنـتـظـر زهـرا بود

زهرا پی بــــابــــا جـتون امّا آقـــــا تنهــا بود

آقا می گفت : « چند باری اسم بابا ت رو بردم

زهــــرای بـــابـــا تویی ؟ برات هدیه آوردم »

پلاک رو داد به زهـــــرا اشک چشاشو پاک کرد

زهرا نگاش کرد و گفت : « گــریـه نمی کنه مرد

مــامـــان ! بابا هدیه رو برام فرستاد ، دیدی ؟

ای بــابــای جــوونـمرد چـــــرا تنها پریدی ؟ »

-=-=-=-=-=-=-

لاله هاى بارانى

شكوفه بود و شقایق به هم گره خوردند

همان زمان كه درختان بهار مى بردند

شبى كه منطق گلها شكوفه مى آورد

و لاله لاله شهادت ، جوانه مى پرورد

زمین مسیر سلام فرشته ها مى شد

همین كه لشكر گل در زمین رها مى شد

همین كه دست خزان باغ لاله ها را چید

دو بال سبز زمین رو به آسمان چرخید

جوانه هاى شقایق نفس رها در باد

وجودشان همه شور و سرودشان فریاد

خدا براى درختان لباس نور آورد

به قامت همه باغها شعور آورد

زمین كه راوى بغض جوانه ها شده بود

شبیه ابر در اندوه خود رها شده بود

زمین سؤال شد از آسمان نورانى

شكفت روبه عطش لاله هاى بارانى

زمین مسیر سلام فرشته ها شد باز

هزار لاله رها شد در آبى پرواز

دوباره روى زمین عشق لاله كارى شد

گذشت چندخزان، آفتاب جارى شد

رضا غلامحسین نژاد

-=-=-=-=-=-=-

ندبه

جمعه بوى تو را مى تراود، مرد بیدار شو ندبه سر كن

تازگیها دلم بد گرفته، حال و روز مرا تازه تر كن

روز ، اینجا خود روشنایى، خاك یك تكه خاك بهشت است

شعر قدرى سبك شو، خودت باش فكر یك آسمان بال وپر كن

استخوان استخوان لاله سر زد، پیرهن پیرهن یوسف آمد

باد برخیز كارت درآمد هرچه یعقوب دیدى خبر كن

آه سخت است سخت است مادر هى بیا هى برو تا لب در

پانزده سال چادر در آور، پانزده سال چادر به سر كن

وزن تابوت از بس سبك بود، شانه ها بار را حس نكردند

خواستى بى تعارف بگویى، مثل من باش راحت سفر كن

چندسالى است خاكت برادر بد نمك گیر كرده دلم را

با اجازه دوباره مى آیم، خاك شوریده را شورتر كن

مهدى فرجى

-=-=-=-=-=-=-

سپیده

از غزل گذشته اى، قصیده مى شمارمت

و رهسپار آسمان، رسیده مى شمارمت

نغمه هاى شعر توپر از نگاه تازه بود

بى سرود و بى صدا شنیده مى شمارمت

از غروب زخمى غریب دل بریده ام

تو طلوع روشنى ، سپیده مى شمارمت

اى تمام هستى من اى صداى بال عشق

از قفس گذشته اى ، پریده مى شمارمت

من براى رفتنت غزل غزل گریستم

از غزل گذشته اى قصیده مى شمارمت

***

یك تن

یك تن بى جان و مشتى استخوان

یك نگاه خسته از اعماق جان

یك پلاك و چفیه مردى كه رفت

از زمین تا انتهاى آسمان

بهرام كرم الهى

-=-=-=-=-=-

طلوع

طلوع مى كند آرى مسافرى دیگر

طنین گام كه بود؟ آن عابرى دیگر

در ابتداى همین فصل زرد پیدا شد

براى سبزشدن باز عابرى دیگر

همیشه قسمت خوب غزل نصیب تو بود

ولى سروده من محض خاطرى دیگر

تمام شهر پر از ازدحام تنهایى است

فقط منم، منم و او ـ مهاجرى دیگر ـ

نگو كه فرصت از دست رفته مى آید

فقط منم، و او ـ مهاجرى دیگر ـ

چه خواب خوب و خوشى بود انتظار اما

شدم تمام و نیامد مسافرى دیگر

ندا جلالى ـ گلستان

-=-=-=-=-=-=-

شعر عطش

نخلى كه در كوله بارش چیزى به جز سر ندارد

امشب چگونه بخوابد، از سینه سر برندارد

امشب كه خون كبوتر از آسمان مى تراود

از شاپركها بپرسید، اینجا كبوتر ندارد؟

در كربلایى دوباره از نخلها سربریدند

انگار برگشته درخون شمرى كه خنجر ندارد

وقتى كه مشك شهادت شعر عطش مى سراید

دیگر مگر خیمه هامان عباس واكبر ندارد

هرچند نخل وكبوتر، لاله، شقایق ، صنوبر

هرگز تمام تو را اى آیینه در برندارد

دستان فهمى كه كال است كى مى رسد تا نگاهت

از تو (سبكبال عاشق ) تعبیر بهتر ندارد

بعد از شما نور پرواز ماسید روى دل ما

جز شاپركهاى بى پر! اینجا كسى پر ندارد

رفتى وچشمان باران از رفتنت خیس خون است

كوچیدنت را پرستو ! این كوچه باور ندارد

نخلى كه در كوله بارش چیزى به جز سر ندارد

امشب دوباره بخوابد از سینه سر برندارد

مرتضى اردستانى

انعكاس آیینه ها

دلش دریچه سبزى به سمت دریا بود

در امتداد نگاهش بهار پیدا بود

زمین به عادت لبهاى او ارادت داشت

صداى روشنش آغاز اطلسى ها بود

چقدر ساده به دیدار لاله ها مى رفت!

و غنچه ـ غنچه غزل بر لبش شكوفا بود

حضور آبى آیینه ها تماشا داشت

امامزاده ى چشمش همیشه غوغا بود

من از گلوى یتیمان كوفه مى خوانم

قسم به آیینه ها انعكاس مولا بود

تمام غربت یك قرن را به دوش كشید

فقط شبیه خودش مرد بود ، آقا بود!

… و رفت و هستى خود را به ابرها بخشید

رفیق هرشب باران به فكر گلها بود

بابك اسلامى


چرخ

شنبه، 1 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت


اين جزر و مد چيست كه تا ماه مي رود؟
درياي درد كيست كه در چاه مي رود؟

 

اين سان كه چرخ مي گذرد بر مدار شوم
بيم خسوف و تيرگي ماه مي رود

 

گويي كه چرخ بوي خطر را شنيده است
يك لحظه مكث كرده، به اكراه مي رود

 

آبستن عزاي عظيمي است، كاين چنين
آسيمه سر نسيم سحرگاه مي رود

 

امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان
يا آفتاب روي زمين راه مي رود؟

 

در كوچه هاي كوفه صداي عبور كيست؟
گويا دلي به مقصد دلخواه مي رود

 

دارد سر شكافتن فرق آفتاب
آن سايه اي كه در دل شب راه مي رود 

(قيصر امين پور)

-=-=-=-=-=-=-=-

دوش   ديدم  كه ملائك در ميخانه زدند            گل   آدم  بسرشتند و به پيمانه زدند

 

ساكنان   حرم   ستر  عفاف   ملكوت              با   من   راه  نشين  باده مستاه زدند

آسمان    بار    امانت    نتوانست  كشيد          قرعه ي كار به  نام   من   ديوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر   بنه           چون  نديدند حقيقت  ره  افسانه زدند

شكر  ايزد  كه  ميان من و او صلح افتاد             صوفيان رقص كنان ساغرشكرانه زدند

 

آتش آن اين نيست كه ازشعله اوخنددشمع       آتش  آنست  كه در خرمن پروانه زدند

كس  چو  حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب         تا سر زلف سخن رابه قلم شانه زدند

-=-=-=-=-=-=-=-


رقیه

شنبه، 1 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت


* الدخيل يا رقيه (س) *

دارد رقيه قدرتي چون عمه زينب
هرچند دارد غربتي چون عمه زينب

او دومين فرخنده بانوي دمشق است
در شام دارد جنتي چون عمه زينب

الحق كه بنت الفاطمه بنت الحسين است
دارد مقام و عصمتي چون عمه زينب

بي معرفت ماييم ورنه در سعادت
والله دارد عزتي چون عمه زينب

او صاحب كشف و كراماتي بزرگ است
دارد قيام و نهضتي چون عمه زينب

با اينكه سالش كم ولي در رتبه باشد
داراي شان و شوكتي چون عمه زينب

وقتي به بابايش نگاهي خسته دارد
ريزد ز چشمش محنتي چون عمه زينب

ياس حسين است و شبيه ياس احمد
مضروبه دارد صورتي چون عمه زينب

دستش دگر بالا نمي آيد به گيسو
تا گيرد از رخ غربتي چون عمه زينب

گاهي كشيده بارغم از كوفه تا شام
گاهي شنيده تهمتي چون عمه زينب

ويرانه كرده كاخ دشمن را به ويران
با ناله هاي غيرتي چون عمه زينب

اي ليلي ليلاي مجنونان نگاهي
اي جان جانان همتي چون عمه زينب

تو كعبه اي تو كربلايي تو مدينه
تو قبله گاه امتي چون عمه زينب

========

* اعوذ بالله من الكرب و البلا *

اين چه صوتي است كه گه مي آيد
كارواني است ز ره مي آيد

زنگ آواي جرس مي نالد
به خود اين دشت عجب مي بالد

گويد اين دشت به قرباني خود
آمدي خوب به مهماني خود

من همان كرببلاي ازلم
در تمام ارضين بي بدلم

اين منم ميكده ي تشنه لبان
محرم جان و تن پير و جوان

جاي داغ و لطمات است اينجا
آري ارض العبرات است اينجا

چون كه آغوش بلا باز كنم
رگ رگ حلق تو را ناز كنم

هيچ خاكي نشود بستر تو
ديگر از جا نرود استر تو

همه اعضاي تو را مي بويم
با سپاه تو چنين مي گويم

خاك من بستر خونين شماست
كربلا خانه ي رنگين شماست

اين طرف تل بلا خيز من است
آن طرف شيب گهر ريز من است

خيمه گه را ته شيبي بزنيد
آن طرف تر به شريعه برسيد

با وجودي كه فرات است پرآب
مثل آب در اينجاست سراب

آب مهريه ي زهراست ولي
نرسد بر لب اسباط علي

به به از اين همه مهمان غريب
قاسم و اكبر و عباس و حبيب

چه جوانان كه نديده است فلك
همه دارند به ۱ عمه كمك

اين چه حالي است كه خواهر دارد
چشم در چشم برادر دارد

اي برادر به كجا آمده اي
به بيابان بلا آمده اي

گفته بودي كه ندايم كردند
كوفيان نامه برايم دادند

بانوان دست به معجر گيريد
رينت آلات ز خود برگيريد

بايد آماده ي غارت باشيد
كه مهياي اسارت باشيد


شنبه، 1 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت


بالا نرفت آنکه به پای تو پا نشد

آقا نشد هر آنکه برایت گدا نشد

مقصود از تکلم طور از تو گفتن است

موسی نشد هر آنکه کلیم شما نشد

روز ازل برای گلوی تو هیچ کس

غیر از خدای عز و جل خونبها نشد

در خلقتش زمین و مکانهای محترم

بسیار آفرید ولی کربلا نشد

گرچه هزار سال برای تو گریه کرده اند

یک گوشه از حقوق لب تو ادا نشد

ما گندم رسیده شهر ری توایم

شکر خدا که نان تو از من جدا نشد

یک گوشه می رویم و فقط گریه می کنیم

حالا که کربلای تو روزی ما نشد

داغ تو اعظم است تحمل نمی شود

در حیرتم چگونه قد نیزه تا نشد

لطیفیان

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

در کوچه ها نسیم بهشت محرم است

این شهر بی مجالس روضه جهنم است

پیراهن سیاه عزاداری شما

زیباترین تجلی عشق مجسم است

شکر خدا که هیئتمان باز دایر است

شکر خدا که بر سر این کوچه پرچم است

بیرون ندیده اید زنی استاده است؟

بالش شکسته قدش هم کمی خم است

لبخند تلخ فاطمه بر تک تک شما

یعنی خوش آمدید و همان خیر مقدم است

من که ندیدمش دم در، خب شما چطور؟

صد حیف سوی چشم گنهکار ما کم است

پرواز می کنیم  از این پیله های تنگ

فصل بلوغ شیعه یقینا محرم است

در مجلس عزای امام قتیل اشک

روضه به شور و واحد و نوحه مقدم است

وحید قاسمی

==========

از هجر تو طبیعت ما گریه می کند

چشم تمام آینه ها گریه می کند

چشم انتظار آمدنت شیر خواره‌ای است

گهواره‌ای به کرب و بلا گریه می کند

پای سه ساله‌ای که پر تاول آمده است

دارد به اشک و دعا گریه می کند

در علقمه به خاطر تو مشک پاره ای

دارد کنار دست جدا گریه می کند

گودال سرخ روز عطش نعره می کشد

از روضه های خون خدا گریه می کند

علی اشتری

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

سالهای پیش بال آسمانی داشتیم

بال کبوتر کران تا بی کرانی داشتیم

میوه بودیم و سر سال استفاده می شدیم

چون که بالای سر خود باغبانی داشتیم

چهار فصل موی ما برف زمستانی نداشت

پیر هم بودیم اگر رنگ جوانی داشتیم

روزها گردی اگر بر روی دلها می نشست

شب که می شد سنت خانه تکانی داشتیم

مثل شیر مادران ما حلال و پاک بود

در میان سفره ها گر لقمه نانی داشتیم

نذری روز ظهور مهدی موعودمان

صبحها چله به چله عهد خوانی داشتیم

صبح جمعه پیشواز تکسوار فاطمه

زوی پشت بامها صوت اذانی داشتیم

گاه پاهی جمعه ها اهل زیارت می شدیم

گاه گاهی میل سجده جمکرانی داشتیم

ثانیه ثانیه‌هامان گای آقا می گذشت

آی مردم!یک زمان صاحب زمانی داشتیم

پر نداریم و دل بپُر نداریم و...فقط

یادمان باشد که اینها را زمانی داشتیم

علی اکبر لطیفیان

=======

 


حرف دل آب را کجا می زد مشک

سرتا سر کربلا صدا می زد مشک

 

تیری آمد به قلب عباس (ع) نشست

چون طفل رباب دست و پا می زد مشک

========

كربلا و كاروان دلربايان ياد باد
باغبان بوستان دلستانان ياد باد

يك گلستان لاله هاي ناز همرنگ شفق
بر لب آب روان ، لب تشنه ، عطشان ، ياد باد

حر ، حبيب ، نافل ، زهير و مسلم بن عوسجه
تك به تك شيران ، يلان ، آن پهلوانان ياد باد

در ميان مقتل آغوش بابا غنچه اي
در گلو تير ۳ شعبه شاد و خندان ياد باد

بين مقتل ، خسروي افتاده بر روي زمين
در ميانه مقتلي با تيغ بران ياد باد

بوسه بر رگهاي در خون شسته ي سلطان عشق
گريه بر نعش برادر ، شاه خوبان ياد باد

ناقه ي عريان ، غل و زنجير زين العابدين (ع)
بر فراز ني سر خورشيد سوزان ياد باد

كودك شيران زبان فاطمه (س) رخسار و رو
غم زده ، آشفته در بين اسيران ياد باد

=======


ای وای بر ما

شنبه، 1 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت


غزلی از «مهدی رحیمی»

 

چون‌که می‌فهمد غم دیوار را در بیشتر

در... کشیدت یا تن دیوار در بر بیشتر

 

گوش کن تا بشنوی از بادهای بی‌قرار

گل‌ترند از غنچه‌ها آن‌ها که پرپر بیشتر

 

دست‌های بسته می‌دانند بالی مثل عشق

می‌کند پرواز را سهم کبوتر بیشتر

 

زودتر در دست‌های باد پرپر می‌شود

هر گلی که کرده دنیا را معطّر بیشتر

 

خاک‌ها بر پای تو فهمیده‌اند این راز را

پیش بالای شما آن‌کس که کمتر بیشتر

 

حال می‌فهمم همین که نام تو گل می‌کند

درد می‌گیرد چرا پهلوی مادر بیشتر؟!

===========

غزلی از «مهدی رحیمی»

 

شانه بر دیوار محکم کرده و سر را به در

«وای» اگر دستی بکوبد کوبهٔ در را به در

 

مثل گل در دست طوفان تکّه‌تکّه بسته است

چادری از باغ میخک‌های پرپر را به در

 

شانهٔ دیوار از یک‌سو و باد از یک‌طرف

میخ کرده بال‌های این کبوتر را به در

 

در، دهانش از شگفتی باز مانده، گوییا

موبه‌مو گفته است پهلو حرف آخر را به در

 

خون تراوش کرده و حک کرده با خطّی درشت

حرف‌های آتشین نام مادر را به در

 

باز خواهد شد پس از این از سرِ شرمندگی

هر زبانی تا بگوید نام حیدر را به در

==========

تا پای مرگ اهل مدینه مرا زدند

ممنون این محبت و این مهربانیم

آن مادر جوانیم که روز و شب

سیر از بهار زندگی و این جوانیم

قامت رشید بوده ام تا رفتن پدر

از جور اهل ستم قامت کمانیم

صدیقه ام منو هم یار حیدرم

با اول شهیده امام زمانیم

هر کو نشان ز تربت مخفی من گرفت

اشک است نشان قبر بی نشانیم

من سوختم ز آتش کینه تو ای پدر

کی می شود زاهل مدینه رهانیم

آتش گرفت درب و زهرا به پشت در

کس درک نکرد کوثر آسمانیم

========

نزدیک مغرب است خدایا چه می شود؟


کشتی شکست خورده دریا چه می شود؟

از لاله های خون جراحات زخم عشق

مقتل ز عمق فاجعه دریاچه می شود

با چکمه های بند نبسته رسیده شمر

با زخمهای سینه بابا چه می شود

قاتل ز بس برید از نفس فتاد

ای سر بریده بعد تو با ما چه می شود

نزدیک مغرب است چه باد مخالفی

نزدیک مغرب است ندا داد هاتفی

ای کشته فتاده به صحرا حسین من

ای میوه رسیده زهرا حسین من

آن کهنه پیرهن که خودم بافتم چه شد

ای بانی قیامت کبرا حسین من

یادش به خیر شانه زدن های موی تو

ای صاحب شفاعت عظما حسین من

چشمت زدند عاقبت این هرزه چشم

قربانی حسادت دنیا حسین من

مغرب شد و گذشت وَِ حالا شب آمده

بعد از تمام حادثه ها زینب آمده

زینب رسید و خاطره ها را مرور کرد

از بین نیزه های شکسته عبور کرد

آهی کشید و گفت «أأنت اخی»حسین

اینجا گریز روضه ی ما جفت و جور کرد

بشنید یا «اخی الیً»صبور باش

دل را به امر حنجر پاره صبور کرد

در آخرین دقایق گودال قتلگاه

هر نیزه ای به گونه ای عرض حضور کرد

قلب ز شعله دلخورش آتش گرفته است

ناگاه دید چادرش آتش گرفته است


به امید درو